ي مطلب كوتاه
میدانی چه احساسی دارم ؟ وقتی میآیی، میبینیم، میشنویم، احساسم میكنی وبا غمم آشنا میشوی وقتی ابرو در هم میكشی و لوچه آویزان میكنی و اشك به چشم میآوری و نچ نچ ها و آه هایت گوش فلك را كر میكند و قصد میكنی تا آخر بمانی و غمخوارم باشی و بعد می روی و می روی و می روی و باز هم میروی و در دلت به من میخندی و میان قاه قاه خنده های دلت می گویی « خدا شفا دهد تمام دیوانگان را» و دیگر تو را نمیبینم میدانی چه احساسی دارم؟ لابد در دلت میگویی زین پس حزنم افزون خواهد شد از ندیدنت و نشنیدنم و نخواندنم و دوریت با غم همنشین و با اشك همخوابه خواهم شد آسمان سیاه و بر سرم خراب خواهد شد نیمه شب تمام جنیان و مه رویان از ناله هایم دلتنگ و دلگیر خواهند شد نه؟ اما میدانی چه احساسی دارم؟ شانه بالا می اندازم و میخندم و خدارا شكر خواهم كرد كه بنی آدم تو اعضای یكدیگر نیستند مثل من من این درد را كشیده ام بسیار طاقت فرساست و من به حرمت گوشهایت، چشمهایت، لبخند هایت، افسوسهایت و تمام "هایت" هایی كه دمی برای من بود این رنج را برای تو نمیخواهم خدا را شكر كه بنی آدم تو اعضای یكدیگر نیستند نظرات شما عزیزان: دو شنبه 29 آبان 1391برچسب:, :: 12:48 :: نويسنده : مجتبی
درباره وبلاگ به وبلاگ من خوش آمدید پيوندها
نويسندگان |
||
![]() |